و دوباره....و این بار چه بهتر!!! و....ای ماه ببین که شب چه زیباست...امشب همه جهان همین جاست !!!!!!!!! نفس کشیدنم عالی شده ٬ نفسم اومد !

و دوباره باهم میخونیم.....دل من کشف آتیش بود ٬ هزارون سال پیش از من ٬ حدیثت رو شنید از باد ٬ دلم شد سنگ آتیش زن ٬ نه من بودم نه تو ٬ اما ٬ دلم چشم انتظارت بود ٬ هزارون سال پیش از تو دل من بیقرارت بود......نبودم من نبودی تو ولی دل بود و شیدا بود............

دلم با عادتی شیرین همیشه چشم به راهت بود ٬ تو مهتاب هزارون سال٬ دلم تنگه نگاهت بود.....

*داداش  گلم خوش اومدی.........

- خب بالاخره آقای پدر موفق شدن پس از کلی دوندگی آقای پسر را به اصفهان منتقل کنند و به بهلبخند

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :