.........

سایه هایی که پر از به من چه؟ هستن...سایه ها...  سوالهایی ازمن....و سوال های بی جواب خود من!!!!فکرم هزار تکه شده!!! فکرم درد میکند!! آدم هایی که نا خواسته و یا اجبارآ وارد دنیای آدمی میشوند...آدم هایی که لبهاشان را به طرح لبخند دوخته اند...به تو لبخند میزنند...لبخند....و تو هرچه بیشتر میشناسیشان بیشتر میترسی....تو نمیترسی؟!.... نمی خواهم بشنوم.... به- من-چه؟!!

مهره ها!!!!!!!!....اصلا مهره چی هست؟!!!....من فقط مهره های شطرنج را میشناسم...و فقط میدانم که این مهره ها مادامی که در صفحه سیاه و سفید هستند کارآمدند...فقط در صفحه.....ما که نه مهره ایم نه در صفحه....پس نقش مان چیست...تکلیف؟!!!!

 حرف هایی که در گلویم گیر کرده...و شنیده هایی که در گوشم سنگینی میکند....می خواهم بگویم نمی شود...میخواهم نشنوم اصلا انگار محال است....به خیر بگذرد.....

این روز های پر   اس-ت-رس  کی تمام میشود؟؟!!!مدتی خاموش بود دوباره شعله کشیده.....ولی.... 

* کاش میشد همیشه در ساحل امن و آرامم بمانم....پیش اینان که تپیدن قلبم به تپیدن قلبشان بسته....

- این خیل ترسناک که آدم بفهمه یکی از همخونه ای های خونه دانشجویش یک" مهره" است ؟؟ و ترسناک تر از اون این که ...

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :