تو ناراحت باش ! من خوبم !!
حالا میدانم که....٬ قصه های مادر بزرگ آیینه خود من بود!!!.....تک تک آن قصه ها !!!...سالهاست که قصه گوی شبهای کودکی من نیست و من هر شب همه آن قصه هارا به نام خودم تکرار میکنم ... شاهزاده ها ٬ ماه پیشونی ها ٬ ببعی ها٬و گرگ های سیاهی که دست و صورتشان آردی است......
پ.ن:از اینکه قدرت شناخت آدم ها را قبل از سلامشان دارم ٬ خوش حالم!!!! از اینکه آرد شناس خوبی هستم خوشحالتر!!!!
نویسنده : نگین ; ساعت ٢:۳۳ ق.ظ روز ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :
نظرات ()
