یه روز فوق العاده خسته کننده مثله دوشنبه! که از ۸ صبح تا ۷ شب کلاس داری!که میدونی حتماْ تشنه میشی! که میدونی آب دانشگاه شوره و نمی خوری! میدونی که چون فاصله دانشکده تا سلف زیاده صد سال پا نمیشی بری سلف! میری برای خودت یه بطری آب معدنی میخری! و اون بطری آب تورو از ۸ تا ۶.۵ شب میذاره سر کار!!!!!!

مگه باز میشد در این بطری آب! از ۸ صبح هر کاری کردم باز نمیشد..از یه دختر خانمی هم خواستم کمکم کنه اونم نتونست باز کنه!! با کلید..خودکار...هر چی میشد افتاده بودیم به جون این در بطر ی ولی باز نشد...ساعت ۶.۵ عصر سر کلاس ساعت آخر که قرآن هم بود...ماجرای این بطری را برای دوستم تعریف کردم و اون با یک اشاره کوچیک در بطری را باز کرد!!!(میخوام باز نمیشد دیگه صد سال سیاه) .

اینم عکس از همون بطری آب!

راستی من نمیدونم چرا اینقدر این استاد کلاس قرآن رو جدی گرفته بود؟!(البته قرآن را باید جدی گرفت ولی نه اینکه از اول ساعت بگه جزوه بنویسین بعد هم بگه ۲جلسه غیبت درس حذف میشه) احساس میکرد داره به ما روش  شکاف اتم درس میده!

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :