جای خالی سلوچ!

قسمتی از نوشته های کتاب جای خالی سلوچ نوشته محمود دولت آبادی که خیلی خوشم اومد:

عشقی که گم بود و هنوز نبود!..........عشق از آن رو هست که نیست.......پیدا نیست و حس می شود! 

در تو عشق می جوشد بی آنکه ردش را بیابی....بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده....شاید نخواهی هم.....شاید هم بخواهی و ندانی....نتوانی و بدانی....عشق گاهی همان.........

درخششی سمج از قعر نا امیدی!.............دل نبود...کوره بود! کوره ای از کینه!!!!

تا چشم هایت با تو هستند به نظر عادی می آیند....اما همین چشمها ناگهان........

می شود چیزی در تو سالها گم باشد و تو از آن بی خبر بمانی؟!...........زندگانی چه جور تلف می شود!!!

دیگر چی می ماند که سر راه جای گذاشته باشد؟ غصه هایش!! نه!! به یقین که سهم خود را برده است..این را دیگر نمی شود از خود کند و دور انداخت!....این را دیگر نمی توان به کسی واگذار کرد....نه با بار سنگین تری بر دل  باید رفته باشد!....

آیا می توان پیکره ای یافت که بی سایه باشد؟!...

  
نویسنده : نگین ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :