سرشماری

 آقای سر شمار:خانم اسمتون و متولد چه روز ماه و سالی؟.... نگین: نگین هستم...آقای سرشمار:شوهرتون در قید حیات هستن؟..طلاق گرفتین؟...نگرفتین؟...چند تا بچه؟...ببینم ازدواج کردین؟.... نگین: آقا فکر کنم باید سوالتون رو از آخر میپرسیدین ..... آقای سر شمار: خوب پس ازدواج نکردین...خوب...بچه ندارین ...خوب...دانشجو...خوب...خوب...خوب......(یه ۲۰ باری گفت خوب)....مهاجرت چی؟...کدوم شهر....از سال ۷۳ به بعد؟...مهاجرت داشتین؟.... نگین: نه آقا فقط اومدم اینجا آقای سر شمار: مطمئن هستی؟...هیچ مهاجرتی؟....(فکر کنم منو با دسته غاز های مهاجر اشتباه گرقته بود ...یه ۲۰ باری پرسید مهاجرت نداشتی؟) نگین: نه آقا...بله مطمئنم...نه دیگه...چه گیر میده ها! آقای سرشمار: ببینم خانوم معلولیت که ندارین؟...جسمی؟...ذهنی؟.... نگین: واااا....آقا من که جلوی شما ایستادم....   
نویسنده : نگین ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :