ام اس همه بدنت را گرفته ٬ دستت را گرفتم ٬ گفتم نگران نباش ٬ لبخند زدی ... گفتم خدا بزرگ است ٬ به علامت تایید سر تکان دادی ...گفتم همه چیز درست میشود ٬ نگاهت به من خیره ماند و آرام گفتی : چه چیز ؟؟!
کاش میشد تصویری که در ذهن ثبت میشود ٬ با بستن پلک ها محو شود ٬ اما انگار زیر پلک هایم پررررنگ تر میشود . . . . چشمهای معصومت از جلوی چشمهایم نمیرود و به این فکر میکنم که به جواب ؛چه چیز تو ؛ چه باید گفت ...... و برای رفع این کلافگی به شال آبی ٬ رژلب بنفش ٬ به دل رنگی ات ٬
فکرمیکنم .
تعبیر زیبایی بود ٬ آنجا آسایشگاه نیست ... سفینه ایست که با آن به جایی پرتاب می شوی ٬ و فقط برای لحظه ای ٬ به خودت می آیی ... خ و د ت میشوی .

پ . ن : دیدار از آسایشگاه سالمندان صادقیه اصفهان ٬  و یا به تعبیر مردی زنده دل از همان دیار : شکوفه های به خاک نشسته !   
نویسنده : نگین ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۸ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :