شب یلداست - ۵ سالمه - / برف میاد / - یه عالمه برف بازی دارم - یه آدم برفی میسازم ٬ قد خودم ٬ یکم بزرگتر.

دستمام یخ زده - دستام و میگیره ههههاااا میکنه - دستامو میزاره تو آب گرم .

میگم : آدم برفی ساختم - بریم ببینی ؟  .. میگه : میریم ... میگم : همین الان بریم ... دستشو میکشم ... میگم بدووووو دیگه ....

ایناهاش ... نه ٬ نه ایناهاش ... آدم برفیم نیستش .... همین جا بود ....

یه خانمی اومد جلو گفت بچه جون آدم برفیت آب شد رفت تو زمین .

گریه ام گرفت - بغلم کرد - بوسیدم ٬ گفت : گریه نکن آدم برفیت تو زمین نیست ٬ تو هواست .

گریه نکن دیگه ... من مامان بزرگی ٬ من بشم آدم برفی ؟؟ با من بازی کنی .... اون شب یلدا یه عالمه بازی کردیم ....

/

/

چند سال بعد - شب یلدا - برف میومد - آدم برفیم - نرفت تو زمین ٬ برای همیشه رفت تو هوا ......

/

شب یلدا خیلی غشنگه .

  
نویسنده : نگین ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :

... ؟!‌

×هوووووم ! و ساعت ۳ ٬ برای هر کاری که آدم میخواهد بکند یا خیلی دیر است یا خیلی زود  !  / لحظه ای غریب در بعد از ظهر/ .

× و در همین لحظه غریب می اندیشی ٬ به شادی های تصادفی ! ! و رد می کنی ... و می گویی مگر نه آنکه در  اصل ولنتاین حالتی پایدار می ماند که در محیط پیش بینی شده باشد ؟‌! پس شادی تصادفی ٬ پیش بینی نشده است ٬ پایدار میماند ؟..... ( این ولنتاین آن ولنتاین نیست )

× و دایره پوچ نیست .... و دایره خطیست که خود را تعریف کرده .

.

.

× سکوت .

 تفکرات خرچنگی را چنگ میزنیم .

- هیس .

  

نویسنده : نگین ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :

گرسوی مستان میروی مستانه شو مستانه شو ....

شیرین است وقتی جایی میروی که اگر بار اولت هم باشد ٬ انگار هزاران روز است که تو را میشناسند ٬ لبخند میزنند و گرمی سلامشان را گرچه نمیشنوی اما با تمام وجودت حس میکنی .

.

و دوباره وقت بازگشت ٬ فقط جسمم به خانه برگشت ..

× ۱۲ آذر ٬ روز جهانی معلولین .

  
نویسنده : نگین ; ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :