نوروزی کهن / پیوسته نو ....

یا مقلب القلوب و الابصار  (ای دگر گون کننده دلها و دیده ها)
یا مدبر اللیل و النهار  (ای دانای راز روزها و شب ها)
یا محول الحول والاحوال  (ای تغییر دهنده حال و احوال)
حول حالناالی احسن الحال  ( تغییر بده حال ما را به بهترین احوال)
و باز .. به پای هفت سینی دیگر ... بذر آرزو میپاشیم ... و برای جوانه زدنش دعا میکنیم ...و هنوز هم  این ل ح ظ ه .... سال نو مبارک 

پ.ن : وقتی ماهی تنگ ۳ تا بوده ٬ یکدفعه همه می بینن ۲ تا شده ٬ خب چرا به من نگاه میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

 

- ما    ه ر س     ن م ی خ و ر ی م     ک ه !

- به ما ۲۰ هزار تومان جایزه نفیس داده اند . ما نمی دانیم این ۲۰ تومان را به جای نفازلین در چشممان بریزیم یا در گوشمان ... ما این ۲۰ تومان را جلوی آینه گذاشته ایم ٬ شاید فرجی گردد ....

- ما تحقیق خود را در یک مجله علمی دیدیم ... ما بسیار برای خودمان ذوق کردیم ... ما ذوق مرگ شدیم وقتی دیدیم دوستان به ما پی ایچ دی داده اند و ما را دکتر خطاب کرده اند .. ما از این لطف دوستان شرمسار گشتیم .... گفتیم ما که هنوز پشت ارشد هستیم .... که دیدیم دوستان یک لطف دیگر هم کردند و اسم فامیل ما را تغییر داده اند ٬ و آنها حتی اسم مارا هم  ؛ بیژن ؛ گذاشته اند !! ..ما داشتیم به این فکر میکردیم که این چه اسمی است که برای ما  انتخاب کردند ٬ ناگهان ۲ مان افتاد ... بد جوری هم ....

/ ما هرس نمیخوریم / .

- ما موهایمان بلند گشته ٬ سلمانی به ما وقت نمیدهد ! .. ما نمیدانیم چرا هروقت میخواهیم به سلمانی برویم آمار ازدواج زیاد میشود ٬ و همه سلمانی ها عروس دارند !!...
ما موهایمان در شب دور سرمان میپیچد و روی اعصاب ما پارازیت می اندازد ٬ اگر ما در شب ناگهان خفه گشتیم خونمان گردن این سلمانی ها ! ...

- ما یزد بودیم ... ما نیم پز گشتیم ... ما روی این حساب که هوا بس ناجوانمردانه سرد خواهد بود ٬ کاپشن پوشیدیم و قسمت هایی از مقنعه و مانتو که زیر کاپشن بود را اتو نزدیم ... هوا ناگهان گرم گشت و ما هی سوختیم ...کاپشن را در نیاوردیم ...هی خودمان را باد زدیم....  و هی در دلمان به این آقا پسرهایی که با آستین کوتاه میدیدم حسودی ورزیدیم .... و در پاسخ نگاه پرسشگر آنانی که مرا میدیدند با این کاپشن و در حال باد بزن ...در دلمان میگفتیم : رنگ رخساره مگر خبر نمیدهد از سرررر درون آیا ؟!!! خدا برسان مرگ ما یک جبهه هوای سرد و کم فشار !!!!

- برای ما دمپایی خریده اند.... دمپایی ما عکس scooby-doo دارد ٬ ما به scooby ارادت خاص داریم ..هرگاه میپوشیم وجدانمان درد میگیرد ... مرتب به روی ماه scooby که زیر پایمان است نگاه میکنیم و از او عذر میخواهیم ....

- این روز ها ما احتیاج به اعصاب زنبور داریم که به بیرون برویم ...  این شلوغی پلوغی ها به مذاجمان سازگار نمیباشد ..

- ما هرس نمیخوریم .... ما اصلآ چیزی نمیخوریم .... ما اشتهامان داغان شده !! ما اصلآ نمی دانیم چه مان شده ...

 پ ن : غرض نوشتن یک پست از هرس دلمان بود که بحمدلله حاصل شد .

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

 

پسر ماهی فروش
عکس پسر ماهی فروش را که یکی از آثار زیبای استاد ایمان ملکی است را در این پست گذاشته بودم . اما برداشتم ... برای دیدن آن روی این لینک کلیک کنید ... تاکیدم روی پسرک و امثال آن پسر ها و دختر هاست که این روزها باید بیشتر به یادشان باشیم ... نه ماهی ها ...   
نویسنده : نگین ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

. . .

امممممم ٬ آهان !!! این اسم وبلاگ تغییر کرد ٬ دیگه ما هیچ ..ما نیست !! از ؛ هیچی ؛ در اومدیم ... دیگه شد ؛ نگین نوشت ها ؛ ... دیگه اسمی به نظرم نرسید ... اون ما هیچ ..ما.. هم که دیگه کسی که نمی دونه حافظه !! ادامه یکی از شعر های فروغه ... پس لطفآ اگه لینک دادید اسم بلاگ را تغییر بدید ... ممنون .

اینم از بلاگ تکونی !!!!!

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

 

۱۵ اسفند ٬ روز درختکاری   

میدونید میگن درخت برای زمین ٬ مثله فرزند صالح برای آدمه ! خب ٬ پس دوستان برید یه چندتایی فرزند صالح بکارید تا در بیاد !! البته لطفآ ! چون این فرزند های صالح  نمیگذارند مثلآ سیل بیاد ٬ درست مثله پطروس ! خب دیگه پطروس هم یه فرزند صالح بوده که کاشتنش و اونم در اومده دیگه !  هوم...

تازه ... به خاطر امروز برای کاکتوس هام جشن گرفتم .. بردم گذاشتمشون تو آفتاب یکم آفتاب بگیرن ولی الان هر ۶ تا حالشون بده !! انگار آفتاب دوست ندارن !! بهشون گفتم کاکتوسینا !!!!!!

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

 

 

- در حال اصلاح استراتژی های رفتاری خویش در مواقع هولیجات هستم !

وقتی یهو ۳شب بیدار میشی ٬ میبینی همه جا تاریکه ٬ خب تا اینجاش ن پرابلم ! اما وقتی کلید برق و بزنی ببینی بازهم همه جا تاریکه ! اون وقته که پرابلم دار میشی ! و حس میکنی ماری کوری گشتی !! و ناگهان هول میشی و با صدای رساااا میگی:  وااااااایی من کجام ؟! وو اهالی منزل رو با فارغ العقل بودنت به شک و شبه می اندازی !!! خب برق هم میرود گاهی!!
-
خب وقتی شب تشنه بشی و اون چشمای آلبالو گیلاس چینت در نشانه گرفتن حلق و بطری آب دچار خطای دید مفصلی شود و اون بطری آب ناگهان در سروصورت و مهمتر از آن رختخوابت جاری گردد !!خواب از کله ات میپرد و تا صبح به بلندی قامت شتر مرغ ها تامل میکنی و به این فکر میکنی که آیا چشم شتر مرغ از گاو بزرگ تر است یا خیر؟؟و این که ای بابا آهو هم جزء خانواده گاوه !!!
-
وقتی مام بیدارت میکنه ادامه درس هات رو بخونی و تو در خواب و بیداری ۲~۳ بار میگی : به من چه کلاغ کی میزاد !!!!!!!!! خب مام بیچاره رو از ارشد خوندنت منصرف میکنی !
-
وقتی پدر خانواده با هزار امید و آرزو از خواب بیدارت میکنه شام بخوری و بلند به بابا میگی : بهت میگم شیب ٪۵ توسه فیزیکی ممنوعه !!!!!! خب بابا حق داره بگه تو از عجایب خلقتی !!
-
وقتی به مامانت میگی مامان میخوابم اگه جمعیتم از ۵ بیشتر شد منو از خواب بیدار کن !!!!!! خب مام حق داره نگران بشه هی برات ۶۰ درو صلوات نذر کنه !!
-
وقتی ۲تا بطری آب و جلوی چشم مراقب سر جلسه کنکور می خوری  و بعد ۳ مرتبه میری به مراقب میگی خانم من موبایل نیاوردم ولی شما منو بگردین ببینین آوردم !!!!!!!!!!!!!!!!!! اون مراقب بیچاره هی میگه مگه شما دم در بازرسی نشدید ؟ تو هم با حفظ اعتماد به نفس میگی بله باز رسی شدم !! بعد دوباره میگی میدونم نیاوردم ولی شما منو بازرسی کنید نکنه اورده باشم یهو زنگ بخوره!!!!!!!!!!! خب اون مراقب دیگه چی داره بهت بگه؟؟
-
خدایا یکم مغز بزار تو این مغز دونیه ما پلییییز!!

- نام این وبلاگ هم از ما هیج ما جا خالینیشخند به نگین نوشت تغییر دادیم. نام قبلی غلط انداز و وسله چسبان بود! دوستان اگر کسی مطلبی نوشت که کمی حس و حال عاشقی داشت قبل از قضاوت بیخود به چند چیز فکر کنید : 1- اصلآ ای نویسنده حال عاشق شدن دارد یا نه ؟ 2- اصلآ این مطالب به چه کسی بر میگردد؟به کسی درون خانواده مثله پدر مادر خواهر برادر و .. یا خارج از آن؟؟3-اصلآ پست های سال 85-86 این وبلاگ را فقط خود نویسنده نوشته یا گاهی یکنفر دیگر؟؟4- از خودتان این هم بپرسید که به من چه؟؟

  
نویسنده : نگین ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :