!

زندگی تلاشی است برای لایق بودن و رسیدن به آرمان ها.......و بدون آن ٬ زندگی ٬ تکرار بی روح روزها و هفته هاست!....

  
نویسنده : نگین ; ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

...؟!!!

به هنگامی که شما امروز شام خوردید حدود ۱۴۰۰ نفر از گرسنگی ٬ سوء تغذیه و یا امراض ناشی از این شرایط مردند . فردا در این ساعت ۴۱۰۰۰ نفر از گرسنگی و یا امراض وابسته خواهند مرد . هفته دیگر در این ساعت این تعداد ۲۱۷۰۰۰ و سال دیگر حدود ۱۵ میلیون خواهند شد. Berg 1973c7 Dumont & Ro Sier 1969)).  نصف این تعداد را کودکان پایینتر از ۵ سال تشکیل می دهند!آنهایی که مردند انسان بودند ٬ نه ارقام و اشیاء .

( کتاب زیستن در محیط زیست ٬ تالیف : پروفسور جی . تی . میلر ٬ ترجمه : دکتر مجید مخدوم )

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

جای خالی سلوچ!

قسمتی از نوشته های کتاب جای خالی سلوچ نوشته محمود دولت آبادی که خیلی خوشم اومد:

عشقی که گم بود و هنوز نبود!..........عشق از آن رو هست که نیست.......پیدا نیست و حس می شود! 

در تو عشق می جوشد بی آنکه ردش را بیابی....بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده....شاید نخواهی هم.....شاید هم بخواهی و ندانی....نتوانی و بدانی....عشق گاهی همان.........

درخششی سمج از قعر نا امیدی!.............دل نبود...کوره بود! کوره ای از کینه!!!!

تا چشم هایت با تو هستند به نظر عادی می آیند....اما همین چشمها ناگهان........

می شود چیزی در تو سالها گم باشد و تو از آن بی خبر بمانی؟!...........زندگانی چه جور تلف می شود!!!

دیگر چی می ماند که سر راه جای گذاشته باشد؟ غصه هایش!! نه!! به یقین که سهم خود را برده است..این را دیگر نمی شود از خود کند و دور انداخت!....این را دیگر نمی توان به کسی واگذار کرد....نه با بار سنگین تری بر دل  باید رفته باشد!....

آیا می توان پیکره ای یافت که بی سایه باشد؟!...

  
نویسنده : نگین ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

داداشه گلم!

این پست یک پست کاملآ خواهرانه بود که نویسنده دلش خواست حذفش کنه لبخند

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

سرشماری

 آقای سر شمار:خانم اسمتون و متولد چه روز ماه و سالی؟.... نگین: نگین هستم...آقای سرشمار:شوهرتون در قید حیات هستن؟..طلاق گرفتین؟...نگرفتین؟...چند تا بچه؟...ببینم ازدواج کردین؟.... نگین: آقا فکر کنم باید سوالتون رو از آخر میپرسیدین ..... آقای سر شمار: خوب پس ازدواج نکردین...خوب...بچه ندارین ...خوب...دانشجو...خوب...خوب...خوب......(یه ۲۰ باری گفت خوب)....مهاجرت چی؟...کدوم شهر....از سال ۷۳ به بعد؟...مهاجرت داشتین؟.... نگین: نه آقا فقط اومدم اینجا آقای سر شمار: مطمئن هستی؟...هیچ مهاجرتی؟....(فکر کنم منو با دسته غاز های مهاجر اشتباه گرقته بود ...یه ۲۰ باری پرسید مهاجرت نداشتی؟) نگین: نه آقا...بله مطمئنم...نه دیگه...چه گیر میده ها! آقای سرشمار: ببینم خانوم معلولیت که ندارین؟...جسمی؟...ذهنی؟.... نگین: واااا....آقا من که جلوی شما ایستادم....   
نویسنده : نگین ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

سرماهم خوردیم!....

وقتی طعم قرص سرماخوردگی اونم از نوع بزرگسالان و آنتیبیوتیک بیاد تو دهن آدم خیلی هم که حالش بد نباشه ....بد میشه...خلاصه خیلی سرماخوردم... امتحان دارم اونم جی آآآی اس ! رفتم که امتحان بدم...استاد امتحان نگرفت!!!!!!!!!!   
نویسنده : نگین ; ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

داداشه گلم!

منم و یک دنیای شلوغ پر از خوبی و بدی...منم و یک ...حالا منم و هرچی....

ولی منم و یک داداش مهربون...یه سنگ صبور...یه دیوار محکم برای تکیه....که میزاره روش یادگاری هامو خوب و بدش رو بنویسم...خوب هارو روش رنگهای خوشکل میکشه که همیشه ببینم...روی بدی ها آجر نما می کنه.! حالا فردا داره میره سربازی.... به سلامت داداشه گلم پشت سرت اب میریزم زود زود برگردی

  
نویسنده : نگین ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

يه نوشته تاثير گذار اساسی

بر کف دستم / دانه ای که نباشد/ تو هم پر می کشی / گنجشک

  

نویسنده : نگین ; ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :