سال نو مبارک !

یا مقلب القلوب و الابصار (ای دگر گون کننده دلها و دیده ها)

.یا مدبر اللیل و النهار (ای دانای راز روزها و شب ها)

یا محول الحول والاحوال (ای تغییر دهنده حال و احوال)

حول حالناالی احسن الحال ( تغییر بده حال ما را به بهترین احوال)

نوروزی دیگر....نوروزی کهن اما پیوسته نو!....

چیزی تا رسیدن به لحظه های آخر سال نمانده ٬ همان لحظات نابی که  برای هرکسی حال و هوایی دارد ٬ احساسی عجیب ٬ ... زمزمه ..زیر لب..خدا ..خدا...خدایا...برای بیست و دومین بار این لحظه به سراغم می آید ٬ ولی هر بار قلبم ..انگار خودش را یکی از سین ها میداند و میخواهد کنار آنها بشیند ..در جایش بند نیست !!...زیر لب میخوانم...یا مقلب القلوب و الابصار...یا مدبر اللیل و النهار ....یا محول الحول والاحوال..... حول حالناالی احسن الحال....حول حالناالی احسن الحال...حول....بغضم میترکد و اشک گونه ام را میبوسد...و من مشغول پاشیدن بذر آرزوهایم...و... و تیک تیک تیک تیک...و....و...صدای انفجار...و ...به دنبالش صدای ساز....و گوینده تلویزیون که میگوید : آغاز سال یک هزارو سیصد و هشتاد و شش !!!....

پ.ن: خدایا حسابی بذر پاشی کردم ٬ جوانه زدنش با تو ! مرا آن ده که آن به.....

ساعت ۱:۱۴ بامداد روز سه شنبه ۲۹ اسفند ماه سال ۱۳۸۵!

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :

من با باروت و ترقه موافقم !

آخرین باری که چهارشنبه سوری واقعی داشتم شاید ۸ ساله بودم یا کمتر! آن سالها پدرم من را بغل می گرفت و با هم از روی آتش میپریدیم و جز صدای قهقهه خنده چیزی نبود!( من٬ آتش٬ خنده) .  من بی تابِ تاریک شدن هوا بودم ٬ که در آن تاریکی ٬ روشنی آتش را ببینم . چه لحظه هایی بود !!!هنوز عاشق صدای سوختن آتشم !!

حالا نه دیگر  پدر مرا بغل میگیرد که از آتش بپریم نه صدای قهقه می آید ! من سنگین شدم٬ قهقه ها سبک ! آن روز ها قهقه های بی وقفه را میشنیدم و امروز انفجار های پی در پی !!! میگویند آتش برای این بوده که غم ها ٬ کینه ها ٬ نفرت ها٬ بدی های سالی که گذشت در گرمای آتش سوخته شود و از بین برود ! و امروز آتشی نیست ٬ چرا؟؟ کسی پرسیده چرا باروت و ترقه آمده؟؟ شاید چون غم ها ٬ نفرت ها٬ بدی ها دیگر در گرمای آتش نمی سوزد و ترقه هایی که اغلب صدای بمب میدهند کارآمدترند!!!! شاید!!! اما وای به روزی که دیگر ترقه هم کارساز نباشد....روزی که دیگر چاره نابودی غم ها ٬ بدی ها انفجار بمب های واقعی پی در پی باشد...

پس زنده باد ترقه!

  
نویسنده : نگین ; ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

 

گفتگوی زیر مربوط به آدرس پرسیدن یک رهگذر از آقایی که کنار خیابان ایستاده و به عابران خیره شده:{ نمی دانم را با آهنگ بخوانید}

آقا :|لبخند|

عابر۱: خیابون کوالالامپور کجاست؟

آقا : نمی داااااااااانم

عابر۱: خیابون سیدعلی خان کجاست؟

آقا : نمیداااااااااانم

عابر۱ : خیابون پارس کجاست؟

آقا : نمی دااااااانم

عابر۱: خیابون ....

آقا: نمی دااااااانم ٬ نمی داااااااانم..............

عابر٬۲ عابر ۱ رو صدا میکند که پرس و جو را از آقا ادامه ندهد...........کمی جلوتر : صدای انفجار بمب خنده عابرهاا...او دیوانه بود!!!دیوانه!!

پ.ن : آقا واقعاً دیوانه بود ٬ در این فکرم٬اوکه دیوانه بود٬ چه راحت نمی دانم هایش را فریاد میزند ....و ما با همه نمیدانم هایمان .....چه راحت فریادِ میدانم میزنیم!!!!

دیوانه میدانست!!!خوب هم میدانست!!! او میدانست که نمی داند ٬اما٬ ما مثلاّ عاقلان چه؟؟!! میدانیم که اغلب نمی دانیم؟!

دیوانگانِ آن سوی دیوار ِ دیوانه خانه بیشترند !!! خیلی بیشتر....

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

 

با سیصد چه کنیم؟؟!! 

به راستی ما کدامیم؟! همین که هالیوودیان به تصویر کشیدن ؟!!  یا آنکه خود از خودٍ تاریخیمان می دانیم؟! ما فرزندان کوروشیم یا آدمخوارانی که هالییود از ما نشان داده؟؟ با فیلم سیصد چه کنیم؟ ....

در این که اشتباه از خود ماست  ٬ و اینکه هالیوود هم برای تجارت آن را ساخته ٬ شکی نیست!اما تصور کنید که شما هرگز کشور ایران را ندیده بودید ٬ و مردم ایران را هم نمیشناختید ٬ دیدن این فیلم چه تصویری از ایرانیان در ذهنتان میساخت؟؟!

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

 

هم خانه تکانی ٬ هم دل تکانی !

«من» هایم را می شویم و فردا «من »های تو را٬ و تو «من» های دیگر را! وقتی دنیا بی «من» ها شد ٬  دنیای دیگریست !! میشود ماند !.... هر گاه من و تو « من» هایمان را برانیم ٬میمانیم!

پ.ن: قربونت برم خدا چقدر غریبی رو زمین!!!!!وقتی فایده ای نداره ٬ غصه خوردن واسه چی؟....واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی؟.....نمی خوام چوب حراجی به قلبم بزنم ٬ نمی خوام گناه بی عشقی بیوفته گردنم! نمیخوام در به در پیچ و خم این جاده شم ٬   واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم ٬ یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم ٬ وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم!

  

نویسنده : نگین ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

 

 جشنواره بهاره دوقلوهای ایران:انتخاب و معرفی " ترین های " دوقلویی ( شبیه وبی شباهت ترین ،جوان و مسن ترین،سبک و سنگین وزن ترین،کوتاه و بلندقدترین و...)

پ.ن: والا اگه چند تا از این دوستان دوقلو تشریف بیارن ما هم میریم٬ شما هم تشریف بیارین!

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

 

خونه مادر بزرگه هزارتا قصه داره.... خونه مادر بزرگه شادی و غصه داره.... خونه مادر بزرگه حرف های تازه داره ....خونه مادر بزرگه گیاه و سبزه داره.... تو حوض خونه ما همیشه سبزه زاره ....دشتاش همش بوی گل اینجا همش بهاره.... دل وقتی مهربونه شادی میاد می مونه ....خوش بختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه!!!!

پ.ن:آخی یادش بخیر ٬ مخمل٬مادر بزرگه ٬ نوک طلا ٬ نوک سیاه ٬ هاپوکومار٬...ما چه کارتون هایی میدیدم...خیلی با حال بودن خداییش !...این سوواسا اوزارای بیچاره یادمه از این جمعه تا جمعه بعد همین طور تو هوا میموند!!!من که عشقم چوبین بود...لولک و بولک٬ پت و مت٬ حنا٬ پسر شجاع٬ممول٬هایدی جکی وجيل٬(وای من میمردم برای این دوتا)٬بل و سباستين ٬بامزي و دوستان٬واتو واتو٬شهر آجيلی ٬سلندپيتی(الهی الان یه دوستی دارم که چشماش منو یاد سلندپیتی میندازه)٬ خرس های مهربون(آخی٬ یادمه آرزو میکردم یکیشونو داشتم٬ البته آرزوم این جوری برآورده شد که عروسکش رو دارم ) و.....

وای یه شعر منو تا کجا برد! ولی واقعاْ من هنوز این کارتون هارو دوست دارم..الان کارتون ها خیلی وحشتناک شدن...همش جنگه فضاییه.....این بچه های الان برای همینه که اینجوری شدن! نمی دونم دقیقاْ چه جوری.......ولی مثله بچگی ما نیستن! مگه نه؟؟؟

توی این کارتون های جدید هم *شرک و گارفیلد* را خیلی دوست دارم.

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

 

چه پرندها که تو جاده کوچ ٬

مهمون سفره سبز اون شدن٬

چه مسافرا که زیر چتراو ن٬

به تن خستگیشون تبر زدن ٬.............

من به فکر خستگی های پرپرنده هام٬ تو بزن تبر بزن!

من به فکر غربت مسافرام٬آخرین ضربه رو محکم تر بزن!

آخرین ضربه رو محکم تر بزن!!!

پ.ن: درختان٬ریه های تنفسی زمین .

  
نویسنده : نگین ; ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

 

خاتون خونه! میدونی ٬دل کوچیک من پیش تو شیره ٬ نشه کم سایه تو از سر من ٬ خدا هیچوقت تورو از من نگیره....بگو با من خدای ما بزرگه...بگو...تورو خدا بگو....دارم میترکم...خدا!..ا..

الان دقیقا مثله یه قایق هستم که افتاده توی یه دریای طوفانی و همه از ساحل داد میزنن که : آهای! تو آروم پارو بزن!مگه میشه؟!

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

 

در خسوف (ماه گرفتگی) زمین در حرکت مداری خود به دورخورشید سایه‌اش را، که در فضا در سمتی مخالف خورشید ممتد است، به دنبال می‌کشد. سایه زمین به شکل یک مخروط است . خسوف زمانی اتفاق می‌افتد که ماه وارد مخروط سایه زمین شود.

 

چه شب سنگین و ترسناکی ... امشب ماه میگرد٬ مثله من ٬ مثل دل من ٬ باقی بهانه ست! و گرنه کدام مدار ٬ کو مخروط؟...

با هر آیتی برای آرزوهایم دعا میکنم ٬ آمین هم میگویم!

۵ سال دیگه ٬ یه همچین شبی بازهم ماه میگیره ٬ نمیدونم موقع تماشای دوباره گرفتن ماه یعنی ۵ سال بعد چه حالی دارم ٬ به چی رسیدم ٬ از چی بریدم ٬ چی کار میکنم ٬ کجا هستم ٬ اصلاً هستم؟!

 

یه لیوان چای داغ گرفتم توی دستم ٬ پرده اتاق رو کامل کنار کشیدم ٬ ماه درست بالای سر منه ٬ نشستم کنار پنجره ٬ ماه هم داره آروم آروم میگیره .... مامان بیمارستانه .... ب ی م ا ر س تا ن /

توی مغزم ترافیک شده ٬ خیلی کلافه ام ...خیلی..

 

      

 

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

 

آخه یکی نیست بگه بچه بگیر بخواب ٬ کله سحر کنکور دادنت چیه؟اونم ارشد!!!!!!ولی واقعاً سوالها خوب بود٬ سخت هم نبود٬ ولی خوب من هنوز یکی از درسها که با ضریب ۳ بود تازه این ترم(۷) میخونم.پس ایشالا سال دیگه!

وقت امتحان که تمام شد ٬ دختری که پشت سر من نشسته بود اومد به من گفت: زبان و خوب زدی؟...گفتم: آره....گفت: وای من همه زبان رو از روی تو دیدم و زدم٬چه خوب!......گفتم: آّهان٬ گروه امتحانیت چی بود؟......گفت:خوب مهندسی علوم خاک دیگه!!......گفتم:خوشبختم...منم مهندسی محیط زیست!!! و به سرعت از جلوی چشمش دور شدم چون احتمال خفگی را میدیدم!

خدا رو شکر میکنم که چپ دست نیستم! چپ دست بودن بد نیست ها٬ گیر آدم های نفهم بیوفتی بده!!! یه دختری سر جلسه امتحان میگفت آقا من مشکل دارم.. من نمیتونم روی این صندلی راحت نیستم ٬ من چپ دستم! صندلی منو عوض کنین!...اون آقاهه رفت و برگشت یک برگه آورد شماره دانشجویی دختره را یادداشت کرد و گفت مورد اخلاقی دارید!!ایجاد آشفتگی٬ اون هم سر جلسه کنکور!!!!.(و به این صورت مشکل اون دختر خانم حل شد!!!)

  

نویسنده : نگین ; ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

 

یه روز فوق العاده خسته کننده مثله دوشنبه! که از ۸ صبح تا ۷ شب کلاس داری!که میدونی حتماْ تشنه میشی! که میدونی آب دانشگاه شوره و نمی خوری! میدونی که چون فاصله دانشکده تا سلف زیاده صد سال پا نمیشی بری سلف! میری برای خودت یه بطری آب معدنی میخری! و اون بطری آب تورو از ۸ تا ۶.۵ شب میذاره سر کار!!!!!!

مگه باز میشد در این بطری آب! از ۸ صبح هر کاری کردم باز نمیشد..از یه دختر خانمی هم خواستم کمکم کنه اونم نتونست باز کنه!! با کلید..خودکار...هر چی میشد افتاده بودیم به جون این در بطر ی ولی باز نشد...ساعت ۶.۵ عصر سر کلاس ساعت آخر که قرآن هم بود...ماجرای این بطری را برای دوستم تعریف کردم و اون با یک اشاره کوچیک در بطری را باز کرد!!!(میخوام باز نمیشد دیگه صد سال سیاه) .

اینم عکس از همون بطری آب!

راستی من نمیدونم چرا اینقدر این استاد کلاس قرآن رو جدی گرفته بود؟!(البته قرآن را باید جدی گرفت ولی نه اینکه از اول ساعت بگه جزوه بنویسین بعد هم بگه ۲جلسه غیبت درس حذف میشه) احساس میکرد داره به ما روش  شکاف اتم درس میده!

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

 

هرکی را میبینی یک جوری شاکیه!!؟؟

تا وقتی نبض قلب تو میخونه آواز......بدون که میشه که هر تمومی بشه آغاز......

نگو دیگه نمیشه....نگو زده به ریشه....واسه ساختن از نو٬ فرصتی هست همیشه....نگو از ما گذشته ....نگو  راهی نمونده....نگو برای راه تاریکم ماهی نمونده!!

باشد که دارو باشیم...نه داروغه!

پ.ن: نصیحت به خودم.

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

 

دستِ من و تو می تونه با هم ......قصری بسازه بارنگ شبنم.......شکوفه ای که غمگین و سرده ......گل ارکیده ست نمیره کم کم .....بیا نذاریم گل ارکیده ....گلی که چهرش پاک و سپیده........ که توی پاییز شاخه بیده.... بهار ندیده٬ بمیره کم کم!!http://www.iran-ehda.com

چرا قلبی که باز هم میتونه به تپش بیوفته....ریه ای که...چشمی که....خوراک سوسک و مار و حشرات شدن بهتره یا زندگی دوباره بخشیدن؟؟؟...وقتی پایانِ من یک آغاز است...چرا که نه؟...

پ.ن:شما هم اهدا کنید..خوشحالم!!..سبک شدم!..(بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم ..)

  
نویسنده : نگین ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :